پنجره اي رو به دود و نور
در پيچ و خم ِ حضور ِغريبه ها
آبي ِ ابري ِ آسمان
استحكام ِسيمان ِ فشرده
پايداري ِنه چندان سبزي
...
پنجره را كه پس بزني و
دري را كه بكوبي؛
نه به دست
كه به اوج نگاه
شايد خودت را بيابي؛
شايد.
شب که جوی نقره ی مهتاب
بی کران ِ دشت را دریاچه می سازد،
من شراع ِ زورق ِ اندیشه ام را می گشایم در مسیر ِ باد
شب که آوایی نمی آید
از درون ِ خامش ِ نی زارهای آب گیر ِ ژرف،
من امید ِ روشن ام را همچو تیغ ِ آفتابی می سرایم شاد.
شب که می خواند کسی نومید
من ز راه ِ دور دارم چشم
با لب ِ سوزان ِ خورشیدی که بام ِ خانه ی همسایه ام را گرم می بوسد
شب که می ماسد غمی در باغ
من ز راه ِ گوش می پایم
سرفه های مرگ را در ناله ی زنجیر ِ دستان ام که می پوسد.
ا.بامداد
لحظه های رقت بار به سرعت می دوند. می دانم که لحظه های ِ خوبی را نمی گذرانم ولی به آینده ای نه چندان مرئی امید دارم. سفیدی میز، ساعت ها چشم هایم را می دزدد و به فراسوی ِ افق ها می برد. میز ِ سیاه ِ سفید! سفیدی اش را با سیاهی اش را به یاد می سپارم . انگارلحظه لحظه ذهن ِ کسی را می بلعم. دسته کلید ِ سیاه، ساعت ِ برگشته از زمان، دوربین ِ بی روح، دوربینی که هر روز صحنه ای می آفرید، چند عدد خودکار، یک سکه ی پول، کاغذهای منتظر، منتظر ِ نوشتن و ثبت شدن؛همه ی سفیدی میز را سیاه می کنند.
کتاب هایم از هر سو صدایم می زنند، حتا از کمد هم نجواهایی می شنوم. کمدی که روزی کمد ِ آرزوهایم بود ولی یک روز سیاهی کمد، با سفیدی میز آمیخت و نوری به بزرگی ِ خدای ِ درونم ، آن جا را روشن کرد. چه چیزها که ندیده بودم تا به حال . حتا برگه های زباله ی کمد را هم بایگانی کردم، تا به یادگار بماند هر آن چه سیاه بود و سفید ماند.
رذالت، تنها واژه ای است که برای تف کردن به صورت های فردا آماده می کنم. خط ِ سرخ ِ هیجانی گرم درون ام را می سوزاند و به آرامشی ژرف فرویم می برد.
کتاب هایم را جشن می گیرم و شمعی در کنارشان روشن می کنم. هر کدامشان به من چشمک می زنند . انگار هر کدام از سر ِ جایشان بیرون می آیند و خود را به من تحمیل می کنند. آنها هم از بودن در کنار ِ من لذت می برند. ای کاش آنها هم می دانستند که تنها خودم هستم که با آنهایم . خود ِ خودم را در درون ِ ورق های آنها می یابم.
تابلوی من
خواستم چیزی بکشم
دریایی، کوهی، دشتی یا که صحرایی
خواستم بکشم دریایی
دیدم دریا نیستم
خواستم بکشم کوهی
دیدم کوه هم نیستم
نیستم درخت و صحرا
کشیدم ابری
چون ابر بودم
با وزش بادی رفتم و دور شدم
ویران گشتم، نیست شدم
تابلوی من هم چنان خالی ست
دیگر ابری هم ندارد
خواستم کوه باشم
سخت و سنگ
مرا شکستند با تلنگری
خواستم دریا باشم
خشکم کردند با آفتاب نگاهی
خواستم درخت شوم
ریشه ام را سوزاندند با آهی
خواستم صحرا شوم
ویرانم کردند با اشکی
ابرهم نشدم
وزیدند و مرا راندند از سویی
من که هستم
چه کشم
تا ویرانم نکنند
مرگ
مرگ آغاز تنهای ست
خداحافظی مرگ است برای من
من تنهایم
کیست که مرا یاری دهد
می ترسم از تولد که درپی آن مرگ باشد
می ترسم از سلام که درپی آن خداحافظی باشد
می ترسم از دوستی که درپی آن نابودی باشد
باز هم تنهایم
تنهاتر از همیشه
دوستان همه رفتند
و من باز تنهایم
ای کاش فقط دشمنی وجود داشت
نه دوستی و نه عشقی و نه سلامی
ظهر ِ دل گیر ِ تابستانی گرم و دراز سر می رسد و تیک تیک ِ قلب ِ ساعت هم.
باز هم روزهای ِ شناور ِ فکر. باز هم روزهای ِ سردرگمی های ِ سرگیجه آور.
ظهر ِ این روزها، هیجان و دل شوره ای عجیب، در دل به پا می کند . دل را می لرزاند.
هیجان ِ دیداری، گپی، سیگاری و گاهی هم جرعه ای .
این هیجان ِ بی خزان، نشان از چیست؟ نشان از کیست؟هیجان ِ دیداری که قدرتش با نیستی ناآشنا است.
ترس ِ ندیدن، نبودن و نرفتن هم واره در کمین است.
هنوز هم ضرب آهنگ ِ قلب شنیده می شود که چگونه ندیدن را تاب نمی آورد
و اشکش را بر دیده ی زنده گی می پاشد.

|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|